آهی به هوا چتر زد و چرخ برین شد
داغی به غبار الم آسود و زمین شد
۱بشکست طلسم دل و زد کوس محبت
پاشید غبار نفس و آه حزین شد
۲نظاره به صورت زد و نیرنگ گمان ریخت
اندیشه به معنی نظری کرد و یقین شد
۳آن آینه کز عرض صفا نیز حیا داشت
تا چشمگشودیم پریخانهٔ چین شد
۴غفلت چه فسون خواند که در خلوت تحقیق
برگشت نگاهم ز خود و آینهبین شد
۵گلکرد ز مسجودی من سجده فروشی
یعنی چو هلالم خم محراب جبین شد
۶عنقاییام از شهرت خودگشت فزون تر
آخر پیگمنامی من نقش نگین شد
۷دل خواست به گردون نگرد زیر قدم دید
آن بود که در یک نظر انداختن این شد
۸هر لحظه هواییست عنانتاب دماغم
رخشی که ندارم به خیال اینهمه زین شد
۹از عالم حیرانی من هیچ مپرسید
آیینه کمند نگهی بود که چین شد
۱۰وقت استکه بر بیکسی عشق بگرییم
کاین شعله ز خار و خس ما خاکنشین شد
۱۱در غیب و شهادت من و معشوق همانیم
بیدل تو بر آنی که چنان بود و چنین شد
۱۲