روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد
آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد
۱شبنم به چه امید برد صرفهٔ ایجاد
چشمی که گشودم عرق خجلت من شد
۲نشکافتم آخر ره تحقیقگریبان
فرصت نفسی داشتکه پامال سخن شد
۳تدبیر، علاج مرض ذاتیکس نیست
از شیشه شدن سنگ همان توبهشکن شد
۴حیرت نپسندید ز ما گرم نگاهی
بردیم در آن بزم چراغی که لگن شد
۵تنزیه ز آگاهی ما گشت کدورت
جان بود که در فکر خود افتاد و بدن شد
۶جز یأس ز لاف من و ما هیچ نبردیم
تار نفس از بسکه جنون یافت کفن شد
۷شب در خم اندیشه ی گیسوی تو بودم
فکرم گرهی خورد که یک نافه ختن شد
۸چون اشک به همواری ازین دشت گذشتم
لغزیدن پا راه مرا مهره زدن شد
۹گرد ره غربت چقدر سعی وفا دشت
خاکم به سرافشاند به حدیکه وطن شد
۱۰بیدل اثری بردهای از یاد خرامش
طاووس برون آ که خیال تو چمن شد
۱۱