عالم همه زین میکده بیهوش برآمد
چون باده ز خم بیخبر از جوش برآمد
۱چندانکه گشودیم سر دیگ تسلی
سرپوش دگر از ته سرپوش برآمد
۲حرفی به زبان آمده صد جلدکتابست
عنقا به خیال که فراموش برآمد
۳ای بیخبران چارهٔ فرمان ازل نیست
آهیکه دل امروز کشد دوش برآمد
۴بیمطلبی آینه، جمعیت دلهاست
موجگهر از عالم آغوش برآمد
۵کیفیت مو داشت گل شیب و شبابت
پیش ازکفن این جلوه سیهپوش برآمد
۶این دیر خرابات خیالیست که اینجا
تا شعلهٔ جواله قدحنوش برآمد
۷دونطبع همان منفعل عرض بزرگیست
دستار نمود آبله پاپوش برآمد
۸بر منظر معنیکه ز اوهام بلندست
نتوان به خیالات هوس گوش برآمد
۹صد مرحله طیکرد خرد در طلب اما
آخرپی ما آن طرف هوش برآمد
۱۰از نغمهٔ تحقیق صدایی نشنیدیم
فریاد که ساز همه خاموش برآمد
۱۱دیدیم همین هستی ما زحمت ما بود
سر آخر کار آبلهٔ دوش برآمد
۱۲بیدل مثل کهنهٔ افسانهٔ هستی
زین گوش درون رفت و از آن گوش برآمد
۱۳