بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند
یاد گرداندن اگر داشت ته پهلو ماند
۱زندگی رفت ولی پاس وفا را نازم
کز قد خم به سرم سایهٔ آن ابرو ماند
۲چون مه نو همه را پیشکماندار قضا
تیغ جرأت سپر افکند و خم بازو ماند
۳تا قیامت اثر ننگ فضولی باقیست
چینی مجلس فغفورشکست و مو ماند
۴همه رفتند ازین باغ و طلب درکار است
آنچه از فاختهها ماند همین کوکو ماند
۵بازمیداردت از هرزهدوی کسب کمال
نافه چون پخته شد از همرهی آهو ماند
۶گردن از جیب چه تصویر برآرم یارب
رنگ در خامهٔ نقاش سر زانو ماند
۷ای حباب آینهٔ حسن وقار تو حیاست
چون عرقریختی از چهره نخواهد رو ماند
۸همچو عکسی که برد سادگی از آینهها
هرچه در طبع تو جا کرد تو رفتی او ماند
۹فوت فرصت المی نیستکه زایلگردد
رنگها رفت و به تشویش دماغم بو ماند
۱۰منگمکرده بضاعت به چه نازم بیدل
دلکی بود ازین پیش در آن گیسو ماند
۱۱