بهار عمر به صبح دمیده میماند
نفس به وحشت صید رمیده میماند
۱نسیم عیش اگر میوزد درین گلشن
به صیت شهپر مرغ پریده میماند
۲به هرچه دیده گشودیم موج خون، گل کرد
نگاه ما به رگ نیش دیده میماند
۳بیاکه بیتو به چشم ترم هجوم نگاه
به موج صفحهٔ مسطر کشیده میماند
۴ز عجز اگر سر طومار شکوه بگشایم
نفس به سینه چو خط بر جریده میماند
۵کجا رویم که دامان سعی بسمل ما
ز ضعف در ته خون چکیده میماند
۶چه گل کنیم به دامن ز پای خوابآلود
بهار آبله هم نادمیده میماند
۷به نارسایی پرواز رفتهام از خویش
پر شکسته به رنگ پریده میماند
۸قدح به دست خمستان شوق کیست بهار
که گل به چهره ساغر کشیده میماند
۹به حسرت دم تیغت جراحت دل ما
به عاشقان گریبان دریده میماند
۱۰به طبع موج گهر اضطراب نتوان یافت
سرشک ما به دل آرمیده میماند
۱۱ز نسخهٔ دو جهان درس ما فراموشیست
بهگوش ما سخنی ناشنیده میماند
۱۲مرا به بزم ادبکلفتیکه هست این است
که شوق بسمل و دل ناتپیده میماند
۱۳خوش است تازه کنی طبع دوستان بیدل
که فطرتت به شراب رسیده میماند
۱۴