ای ساز قدس دل به جهان نوا مبند
یکتاست رشتهات به هر آواز پا مبند
۱تمثال غیر و آینهات این چه تهمت است
رنگ شکسته بر چمن کبریا مبند
۲ای بینیاز کارگه اتفاق صنع
بار خیال بر دل بیمدعا مبند
۳پرکوته است سعی امل با رساییات
ای نغمهٔ بلند به هر رشته پا مبند
۴بیگانگی ز وضع جهان موج میزند
آیینه جز مقابل آن آشنا مبند
۵بست و گشاد حکم قضا را چه چاره است
نتوان خیال بستکه مگشای یا مبند
۶دارد دل شکسته در این دیر بیثبات
مضمون عبرتی که برای خدا مبند
۷سامان شبنم چمنت آرمیدگیست
این محمل وفاق به دوش هوا مبند
۸ناموس آبروی تنزه نگاه دار
رنگ عرق تریست به سازحیا مبند
۹زاندست بینگارکه در آستین توست
زنهار شرم دار خیال حنا مبند
۱۰این عقده امید که دل نقش بستهاست
بیدل به رشته ای که توان کرد وامبند
۱۱