آرزو سوخت نفس آینهٔ دل بستند
جاده پیچید به خود صورت منزل بستند
۱حیرت هر دو جهان در گرو هستی ماست
یک دل اینجا به صد آیینه مقابل بستند
۲پیش از ایجاد، فنا آینهٔ ما گردید
چشم نگشوده ما بر رخ قاتل بستند
۳نخل اسباب به رعنایی سرو است امروز
بسکه ارباب تعلق همه جا دل بستند
۴منعمان از اثر یک گره پیشانی
راه صد رنگ طلب بر لب سایل بستند
۵ناتوان رنگی من نسخهٔ عجزی وا کرد
که به مضمون حنا پنجهٔ قاتل بستند
۶پر کاهی که توان داد به باد اینجا نیست
گاو در خرمن گردون به چه حاصل بستند
۷هر کجا میروم آشوب تپشهای دل است
ششجهت راه من ار یک پر بسمل بستند
۸نقص سرمایهٔ هستیست عدمنسبتیام
کشتیام داشت شکستی که به ساحل بستند
۹نذر بینایی دل هر مژه اشکی دارد
بهر یک لیلی شوق این همه محمل بستند
۱۰دوش کز جیب عدم تهمت هستی گل کرد
صبح وارست نفس بر من بیدل بستند
۱۱