دنیا وتلاش هوس بیخبری چند
پیچید هوای کف خاکی به سری چند
۱هنگامهٔ اسباب ز بس تفرقهساز است
غربال کنی بحر که یابی گهری چند
۲بیرنج تک و دو نتوان آبله بستن
سر چیست به غیر ازگره دردسری چند
۳محملکش این قافله نیرنگ حواس است
در خانه روانیم بهم همسفری چند
۴از عالم تحقیق مگویید و مپرسید
تنک است ره خانه ز بیرون دری چند
۵صورتگر آیینهٔ نازند درین بزم
چون دستهٔ نرگس به چمن بیبصری چند
۶با لعل تو کس زهره ی یاقوت ندارد
بگذار همان سنگ تراشد جگری چند
۷تنها دل آزردهٔ ما شکوهنوا نیست
هربیضهکه بشکست برون ریخت پری چند
۸در وادی ناکامی ما آبلهپایان
هرنقش قدم ساخته با چشم تری چند
۹کو گوش که کس بر سخنم فهم گمارد
مغرور نواسنجی خویشندکری چند
۱۰خواب عدمم تلخ شد از فکر قیامت
فریاد ز فریاد خروس سحری چند
۱۱از صومعه بازآکه ز عمامه و دستار
سرمیکشد آنجا الم پشت خری چند
۱۲با خلق خطاب تو ز تحقیق نشاید
ای بیخرد افسانهٔ خود با دگری چند
۱۳بپدل تهگردون به غبار تک و پو رفت
چون دانه به غربال، سر دربهدری چند
۱۴