روزی که هوسها در اقبال گشودند
آخر همه رفتند به جایی که نبودند
۱زین باغ گذشتند حریفان به ندامت
هر رنگ که گردید کفی بود که سودند
۲افسوس که این قافلهها بعد فنا هم
یک نقش قدم چشم به عبرت نگشودند
۳اسما همه در پرده ناموسی انسان
خود را به زبانی که نشد فهم ستودند
۴اعداد یکی بود چه پنهان و چه پیدا
ما چشم گشودیم کزین صفر فزودند
۵از حاصل هستی به فناییم تسلی
در مزرعهٔ ما همه ناکشته درودند
۶تاراجگران هستی موهوم ز فرصت
توفیق یقینی که نداریم ربودند
۷زین شکل حبابی که نمود از دویی رنگ
گفتم به کجا گل کنم آیینه نمودند
۸چون شمع به صیقل مزن آیینهٔ داغم
با هر نگهم انجمنی بود زدودند
۹خامشنفسان معنی اسرار حقیقت
گفتند در آن پرده که خود هم نشنودند
۱۰عبرت نگهان را به تماشاگه هستی
بیدل مژه بر دیده گران گشت غنودند
۱۱