با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود
لبریز خیال توگداز جگری بود
۱افسوس که دامان هوایی نگرفتیم
خاکستر ما قابل عرض سحری بود
۲دل رنگ امیدی ندمانیدکه نشکست
عبرتکدهام کارگه شیشهگری بود
۳چون اشک دویدیم و به جایی نرسیدیم
خضرره ما لغزش بیپا و سری بود
۴هر غنچه که بیپرده شد آهی به قفس داشت
اینگلشن خونگشته طلسم جگری بود
۵کس منفعل تلخی ایام نگردید
در حنظل این دشتگمان شکری بود
۶دیدیمکه بیوضع فنا جان نتوان برد
دیوانگی آشوب و خرد دردسری بود
۷بیچشم تر اجزای فناییم چو شبنم
تا دیده نمی داشت ز ما هم اثری بود
۸دل خاک شد و عافیتی نذر هوسکرد
این اخگر واسوخته بالین پری بود
۹نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند
بیدل خبر از هرکه گرفتم خبری بود
۱۰