ظالم چه خیال است مؤدب بهدر آید
آن نیست کجی کز دم عقرب بهدر آید
۱می چارهگر کلفت زهاد نگردید
توفان مگر از عهدهٔ مذهب بهدر آید
۲آرام زمانیست که در علم یقینت
تاثیر ز جمعیت کوکب بهدر آید
۳جز سوختن افسردهدلان هیچ ندارند
رحم است به خشتی که ز قالب بهدر آید
۴با بخت سیه چارهٔ خوابم چه خیال است
بیدار شود سایه چو از شب بهدر آید
۵زین مرحله خوابانده به در زن که مبادا
آواز سوار از سم مرکب بهدرآید
۶چون ماه نو از شرم زمینبوس تو داغم
هرچند که پیشانیام از لب به در آید
۷خطی ز سیهکاری من ثبت جبین است
ترسمکه زند جوش و مرکب بهدر آید
۸آنجا که غبار اثر از خوی تو گیرند
آتش تریش چون عرق از تب بهدرآید
۹گر پرتو حسن تو به این برق شکوه است
خورشید هم از خانه مگر شب بهدرآید
۱۰در خلوت دل صحبت اوهام وبال است
بیزارم از آن حلقه که یارب به در آید
۱۱بیدل چقدر تشنهٔ اخفاست معانی
در گوش خزد هرقدر از لب بهدر آید
۱۲