چون آب روان پر مگذر بیخبر از خود
کز هرچه گذشتی، نگذشتی مگر از خود
۱در بارگه عشق نه ردی نه قبولیست
ای تحفهکش هیچ تو خود را ببر از خود
۲گرد نفسی بیش ندارد سحر اینجا
کم نیست دهی عرض اثر این قدر از خود
۳در پلهٔ موهومی ما کوه گران است
سنگیکه ندارد به ترازو شرر از خود
۴چشمی بگشا منشاء پرواز همین است
چون بیضه شکستی دمدت بال و پر از خود
۵هیهات به صد دشت و در از وهم دویدیم
اما نرسیدیم به گرد اثر از خود
۶گرتا به ابد در غم اسباب بمیرد
عالم همه راضیست به این دردسر از خود
۷افتاد بهگردن، غم پیری، چه توانکرد
زبن حلقه هم افسوس نرفتم بدر ازخود
۸سیر سر زانو هم از افسون جنون بود
افکند خیالم به جهان دگر از خود
۹سهل است گذشتن ز هوسهای دو عالم
گر مرد رهی یک دو قدم درگذر از خود
۱۰یاران عدم تاز، غبار تپشی چند
پیش ازتو فشاندند درین دشت و دراز خود
۱۱واکش به تسلیکدهٔ کنج تغافل
بشنو من و مای همه چونگوشکر از خود
۱۲ای موجگر احسان طلب در نظر تست
در وصلگهر هم نگشاییکمر از خود
۱۳آیینه شدن چیست درین محفل عبرت
هنگامه تراشیدن عیب و هنر از خود
۱۴در خلق گر انصاف شود آینهدارت
بیدل چو خودت کس ننماید بتر از خود
۱۵