به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بود
خیال هستی موهوم سکتهخوانی بود
۱چه رنگها که ندادم به بادپیمایی
بهار شمع در این انجمن خزانی بود
۲نیافت عشق جفاپیشه قابل ستمی
همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود
۳هنوزآن پری ازسنگ فرق شیشه نداشت
که دل شررکده ی چشمک نهانی بود
۴بهکام دل نگشودیم بال پروازی
چو رنگ، هستی ما گرد پرفشانی بود
۵پس از غبار شدن گشت اینقدر معلوم
که بار ما همه بر دوش ناتوانی بود
۶به خاک راه تو یکسان شدیم و منفعلیم
که سجده نیز درین راه سرگردانی بود
۷طراوت گل اظهار شبنمی میخواست
ز خجلت آب نگشتن چه زندگانی بود
۸علم به هرزهدرایی شدیم ازین غافل
که صد کتاب سخن محو بیزبانی بود
۹تلاش موج درتن بحر هیچ پیش نرفت
گهر دمیدن ما پاس بیکرانی بود
۱۰جهان گذرگه آیینه است و ما نفسیم
تو هم چو ما نفسی باش اگر توانی بود
۱۱فریب معرفتی خورده بود بیدل ما
چو وارسید یقینها همه گمانی بود
۱۲