بهکویدوستکه تکلیف بینشانی بود
غبار گشتنم اظهار سخت جانی بود
۱ز ناتوانی شبهای انتظار مپرس
نفس کشیدن من بی تو شخکمانی بود
۲گذشتم از سر هستی به همت پیری
قد خمیده پل آب زندگانی بود
۳به هیچ جا نرسیدم ز پرفشانی جهد
چو شمع شوخی پروازم آشیانی بود
۴خوش آننشاطکه از جذبهٔ دم تیغت
چو اشک خون مرا بیقدم روانی بود
۵من از فسردهدلی نقش پا شدم ورنه
به طالع کف خاک من آسمانی بود
۶گلی نچیدهام از وصل، غیر حیرانی
مراکه چون مژه آغوش ناتوانی بود
۷فغان که چارهء بیتابیام نیافت کسی
به رنگ نالهٔ نی دردم استخوانی بود
۸چه نقشهاکه نبست آرزو به فکر وصال
خیال بستن من بی تو کلک مانی بود
۹ز بسکه داشت سرم شورتیغ او بیدل
چو صبح خندهٔ زخمم نمکفشانی بود
۱۰