غرور ناز تو تهمتکش ادا نشود
به هیچ رنگ، می جامت آشنا نشود
۱طرف اگر همه شوق است ننگ یکتاییست
شکستم آینه تا جلوه بیصفا نشود
۲به گلشنی که شهیدان شوق بیدادند
جفاست بر گل زخمی که خونبها نشود
۳به راستی قدمی گر زنی چو تیر نگاه
به هر نشانکه توجهکنی خطا نشود
۴ز فیض رتبهٔ عجز طلب چه امکان است
که نقش پا به ره او جبیننما نشود
۵خموشیام به کمالیست کز هجوم شکست
صدا چو رنگ ز مینای من جدا نشود
۶امید صندل دردسر هوسها نیست
مباد دست تو با سودن آشنا نشود
۷اگر به ساز نفس تا ابد زنی ناخن
جز آن گره که در این رشته نیست وانشود
۸به هستی آن همه رنگ اثر نباختهایم
که هر که خاک شود گلفروش ما نشود
۹بنای وحشت ما کیست تا کند تعمیر
به آن غبار که پامال نقش پا نشود
۱۰امید عافیتی هست در نظر بیدل
شکست رنگ مبادا گرهگشا نشود
۱۱