کجاست سایه که هستیش دستگاه شود
حساب ما چقدر بر نفس کلاه شود
۱مگر عدم برد از سایه تیرگی ورنه
چه ممکن است که بیگاه ما پگاه شود
۲شکست دل نشود بیگداز عشق درست
رود به آتش اگر شیشه دادخواه شود
۳به نور جلوهٔ او ناز زندگی داریم
نفسکجاست اگر شمع بینگاه شود
۴بر آفتاب قیامت برات خواب برد
کسی که سایهٔ دست تواش پناه شود
۵در این بساط ندانم چه بایدم کردن
چو آن فقیر که یکباره پادشاه شود
۶کسی ستمزدهٔ حکم سرنوشت مباد
چو صفحه پی سپر خامه شد سیاه شود
۷خراش جبههٔ تسلیم عذرخواه خطاست
به سر دوید چو پا منحرف ز راه شود
۸عروج عالم اقبال زندگی در دست
نفس به عالم دیگر رسد چو آه شود
۹خروش بیمزهٔ صوفیان کبابم کرد
دعا کنید که میخانه خانقاه شود
۱۰مخواه روکش این دوستان خندهکمین
تبسمیکه چو بالید قاهقاه شود
۱۱چو شمع سر به هوا گریه میکنم بیدل
که پیش پای ندیدن مباد چاه شود
۱۲