دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود
ز پافتادگیام ناله را عصا نشود
۱ز اشک راز محبت به دیده توفان کرد
دلگداخته آیینه تا کجا نشود
۲علاج خسته دلیها مجوز ز طبع درشت
که نرم تا نشود سنگ مومیا نشود
۳بیان اگر همه مضروف خامشی باشد
چه ممکن است که پامال مدعا نشود
۴ز چرب و خشک به هر استخوان سراغی هست
هما وگر نه چرا مایل گدا نشود
۵به پیری آنکه دل از شوخی هوس برداشت
به راستی که خجالتکش عصا نشود
۶جنون چشم ترا دستگاه شوری نیست
که سرمه در نظرش بالد و صدا نشود
۷ازبن ستمکده سامان رنگ پیدایی
خجالتیست که یا رب نصیب ما نشود
۸به سعی بیاثری نچنان پرافشان باش
که شبنمت گرهء خاطر هوا نشود
۹دل شکفته ندارد سراغ جمعیت
بر این گره قدری جهد کن که وانشود
۱۰به دود وهم گر از چرخ بگذرم بیدل
دماغ نیستی شعلهام رسا نشود
۱۱