این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود
هر جلوهکه دیدم نشنیدن سخنی بود
۱این فرصت هستی که نفس کشمکش اوست
هنگامهٔ بیتاب گسستن رسنی بود
۲تا پاک برآییم زگرمابهٔ اوهام
قطع نفس از هر من و ما جامهکنی بود
۳جمعیت سر بستهٔ هر غنچه در این باغ
زان پیش که گل در نظر آید چمنی بود
۴تکرار نفس شد سبب مبحث اضداد
امزوز تو و ماست کزین پیش منی بود
۵در بیکسیام خفت همچشمی کس نیست
ای بیخبران عالم غربت وطنی بود
۶امروز جنون تب عشق تو ندارم
صبح ازلم پنبهٔ داغ کهنی بود
۷ما را به عد نیز همان قید وجود است
زان زلف گرهگبر به هرجا شکنی بود
۸افسوس که دل را به جلایی نرساندیم
صبح چمن آینهٔ صیقلزدنی بود
۹زین رشته که در کارگه موی سفید است
جولاه امل سسلسله باف کفنی بود
۱۰آخربه تپش مردم وآگاه نگشتم
آن چاه که زندانی اویم ذقنی بود
۱۱فردا شوی آگاه ز پرواز غبارم
کاین خلعت نازک به بر گل بدنی بود
۱۲بیدل فلک از ثابت و سیار کواکب
فانوس خیال من و ما انجمنی بود
۱۳