درشتخو سخنش عافیت ثمر نبود
صدای تار رگ سنگ جز شرر نبود
۱هجوم حادثه با صاف دل چه خواهدکرد
ز سیل خانهٔ آیینه را خطر نبود
۲غبار وحشت ما از سراغ مستغنیست
به رفتن نگه از نقش پا اثر نبود
۳به عالمی که ادب محو بینشانیهاست
هوس اگر همه عنقاست نامهبر نبود
۴به کارگاه تآمل همان دل است نفس
گره به رشتهٔ کارم کم از گهر نبود
۵ز بخت شکوه ندارم که نخل شمع مرا
بهار سوختنی هست اگر ثمر نبود
۶به رنگ ریگ روان رهنورد سودا را
به غیر آبلهٔ پا گل سفر نبود
۷در این محیط که هر قطره نقد باختن است
خوش آن حباب که آهیش در جگر نبود
۸مخواه رنگ حلاوت زگفتگو بیدل
نیی که ناله کند قابل شکر نبود
۹