آخر ز سجده ام عرق جبهه سر کشید
غواصی محیط ادب این گهر کشید
۱چندانکه شور صبح قیامت شود بلند
امروز پنبه بایدم از گوش کر کشید
۲از بیبضاعتی به گدایی مثل شدم
چونحلقه کاسهٔ تهیام دربهدر کشید
۳جام و شراب محفل اسرار خامشی است
خود را نهنگ حوصلهٔ شمع درکشید
۴هنگامهٔ تمتع این باغ فتنه داشت
سرو و چنار دست به جای ثمر کشید
۵عرض کمال رونق بازار ما شکست
جوهر ز آب آینه موج خطر کشید
۶روشن نشد که از چه بیابان رسیدهایم
باید چو شمع خار قدم تا سحر کشید
۷گردن کشان به عرصهٔ تقدیر چون هلال
تیغی کشیدهاند که خواهد سپر کشید
۸نقاشی صنایع پرداز سحر داشت
طاووس رنگها بهم آورد و پرکشید
۹هر گوهری به سنگ دگر قدر داشته است
خورشید اشک شبنم ما را به زر کشید
۱۰ای غنچهها ز ترک تکلف چمن شوند
سر نیست آنقدر که توان دردسر کشید
۱۱از بیکسی چو شمع درین عبرت انجمن
رنگ پریده بود که ما را به بر کشید
۱۲طاقت رمید بسکه بهوحشت قدم زدیم
بیدل شکست دامن ما تا کمر کشید
۱۳