چه ممکن است که عاشق گل و سمن گوید
مگر به یاد تو خونگرید و چمنگوید
۱زبان حیرت دیدار سخت موهوم است
نفس در آینه گیریم تا سخن گوید
۲به عشق عین طلب شوکه دیدهٔ یعقوب
سفید ناشده سهل است پیرهن گوید
۳تمیز کار محبت ز خویش بیخبریست
وفا نخواست که پروانه سوختن گوید
۴کسی ندید درین دیر ناشناسایی
برهمنی که بتش نیز برهمن گوید
۵به حرف راست نیاید پیام مشتاقان
مگر تپیدن دل بی لب و دهن گوید
۶زحرف و صوت به آن رنگ محو معنی باش
که جان به گوش خورد گرکسی بدن گوید
۷بهانهجوست جنون درکمینگه عبرت
مباد بیخبری حرفی از وطن گوید
۸ز لاف عشق حذرکن فسانه بسیار است
چه لازم استکسی حرف خون شدنگوید
۹قبای ناز نیرزد به وهم عریانی
که چشم از دو جهان پوشد وکفنگوید
۱۰مآلکار من و ما خموشی است اینجا
ز شمع میشنوم آنچه انجمن گوید
۱۱ز بس به عشق تو گمگشتهٔ خودم بیدل
به یاد خویش کنم ناله هرکه من گوید
۱۲