نه جام باده شناسم نه کاسهٔ طنبور
جز آنقدرکه جهان یکسر است و چندین شرر
۱ندانم آنهمه کوشش برای چیستکه چرخ
ز انجم آبلهدار است چون کف مزدور
۲هجوم آبلهٔ اشک پر به سامان است
درین حدیقه همین خوشه میدهد انگور
۳به خردهبینی غماز عشق مینازیم
که تا به دست سلیمان رساندهام پی مور
۴چو غنچهگلشن پوشیده حالتی دارم
به بیضه شوخی عنقاست در پر عُصفور
۵ز اهل قال توان بوی درد دل بردن
به جای نغمه اگر خون کشد رگ طنبور
۶جهان طربگه دیدار و ما جنوننظران
پی غبار خیالی رساندهایم به طور
۷کشیدهاند در این معرض پشیمانی
عسل تلافی نیش از طبیعت زنبور
۸ز موج درخور جهدش شکست میبالد
به عجز پیش نرفتهست اعتبار غرور
۹توان معاینه کرد از فتیلهسازی موج
که بحر راست چه مقدار در جگر ناسور
۱۰چو شمع موم به جز سوختن چه اندوزد
کسی که ماند ز شهد حقیقتی مهجور
۱۱ز یار دورم و صبری ندارم ای ناصح
دل شکسته همین ناله میکند مغرور
۱۲ز سردمهری ایام دم مزن بیدل
مباد.چون سحرت از نفس دمد کافور
۱۳