ستمکش تو به قاصد اگر دهد کاغذ
به سیل اشک زند دست و سر دهدکاغذ
۱ز نقطه تخم امیدم دماند ریشه به خط
چه دولت است که ناگه ثمر دهد کاغذ
۲چسان صفای بناگوش او کنم تحریر
اگر نه مطلع فیض سحر دهد کاغذ
۳سیاه کرد فلک نامهٔ امید مرا
برای آنکه به هر بیبصر دهد کاغذ
۴ز دود کلفت دل رنگ نامهام ابریست
مگر به او خبر از چشم تر دهد کاغذ
۵به هر دلی رقم داغ عشق مایل نیست
بگو به لاله که خوشرنگتر دهد کاغذ
۶چه دود دل که نپیچیدهام به پردهٔ خط
عجب مدار که بوی جگر دهد کاغذ
۷هزار نقش ز هر پرده روشن است امّا
به بیسواد چه عرض هنر دهد کاغذ
۸نفس مسوز به پرواز لاف ما و منت
به شعله تا چقدر بال و پر دهد کاغذ
۹به مفلسی نتوان نقش اعتبار گرفت
که عرض قدر به افشان زر دهد کاغذ
۱۰تهی ز کینه مدان طینت تنکرویان
ز سنگ عرض شرر بیشتر دهد کاغذ
۱۱به دست غیر تو آیینه دادم و خجلم
چو قاصدی که به جای دگر دهد کاغذ
۱۲قلم به حسرت دیدار عجز تحریر است
بیاض دیده به مژگان مگر دهد کاغذ
۱۳سفینه در دل دریا فکندهام بیدل
مگر ز وصل کناری خبر دهد کاغذ
۱۴