شبیکه شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگر
چو اخگرم عرق چهره بود خاکستر
۱سراغ صبح مهیای ساز گم شدنست
نمودهاند مرا در شکست رنگ اثر
۲سبکروان فنا با نفس نمیسازند
ز دود ریشه ندارند دانههای شرر
۳کمال سوختگان پیچ و تاب نومیدیست
فتیله آینهٔ داغ را بود جوهر
۴به محفلیکه نگاهش تغافلآلودست
به گرد حلقهٔ ماتم تپد خط ساغر
۵به وصف صبح بناگوش او چه پردازد
ز رشته است نفس خشک در دل گوهر
۶مناز بر هنر ای سادهدل که آینهها
ز دست جوهر خود خاک کردهاند به سر
۷فروغ محفل بیآبروی عمر هواست
به جز نفس نتوان رفتن از بساط سحر
۸تپش کدورتم از طبع منفعل نرود
نمیرود به فشردن غبار دامن تر
۹خروش اهل حیا پردهدار خاموشیست
صدای کاسهٔ چشم است پیچ و تاب نظر
۱۰گرفتم آنکه به خود وارسی چه خواهی دید
چو عکس بر در آیینه احتیاج مبر
۱۱به سلک نظم رسید آبروی ما بیدل
گهر به رشته کشیدیم از خط مسطر
۱۲