دام ز سیر گلشن اسباب در نظر
رنگی که شعله میزندم آب در نظر
۱خون شد دل ازتکلف اسباب زندگی
یک لفظ پوچ و آن همه اعراب در نظر
۲مخمل نهایم ولیک ز غفلت نصیب ماست
بیدارییکه نیست به جز خواب در نظر
۳در وادی طلب که سراب است چشمهاش
اشکی مگر نشان دهدم آب در نظر
۴همواری از طبیعت روشن نمیرود
تار نگاه را نبود تاب در نظر
۵گلها چوشبنمت به سروچشم جا دهند
گر باشدت رعایت آداب در نظر
۶بر خویش هم در حسدت باز میشود
گرگل کند حقیقت احباب در نظر
۷یارب صداع غفلت ما را علاج چیست
مخموری خیال و می ناب در نظر
۸موهومی حقیقت ما را نمودهاند
چون نقطهٔ دهان تو نایاب در نظر
۹دیگر ز سایهٔ دم تیغتکجا رویم
سرها سجود مایل محراب در نظر
۱۰غافل مشو که انجمن اعتبارها
ویرانهایست وحشت سیلاب در نظر
۱۱آسودهایم درکف خاکستر امید
بیدلکراست بستر سنجاب در نظر
۱۲