این بحر را یک آینه دشت سراب گیر
گر تشنهای چو آبله از خویش آب گیر
۱بنیاد چشم در گذر سیل نیستیست
خواهی عمارتش کن و خواهی خراب گیر
۲گر زندگی همین نظری بازکردنست
رو بر در عدم زن و چشمی به خواب گیر
۳این استقامتی که تو بر خویش چیدهای
چون اشک بر سر مژه پا در رکاب گیر
۴گلچینی خیال به امید واگذار
چون یأس از گداز دو عالم گلاب گیر
۵ممنون چرخ سفله شدن سخت خجلت است
تا از اثر تهیست دعا مستجابگیر
۶کیفیتی به نشئهٔ عرفان نمیرسد
چشمی به خویش واکن و جام شراب گیر
۷در خاک هم ز معنی خود بیخبر مباش
از هر نشان پا نقط انتخاب گیر
۸سیلاب خوش عمارت ویرانه میکند
ای چشم تر تو هم گل ما را در آب گیر
۹جز چاک دل، نشیمن عنقای عشق نیست
چون صبح سازکن قفس و آفتابگیر
۱۰عالم تمام، خانهٔ زین اعتبار کن
یعنی قدم به هرچهگذاری رکابگیر
۱۱خاموشیت نظر به یقین بازکردنست
آیینهای به ضبط نفس چون حبابگیر
۱۲قاصد، سوادنامهٔ عشاق نیستیست
بردار مشت خاک ز راه و جوابگیر
۱۳بی دردی از خیانت اعمال رنگ کیست
از هر نفسکه ناله ندارد حسابگیر
۱۴از نسیه فیض نقد نبردهست هیچکس
بیدل تو می خور و دل زاهد کباب گیر
۱۵