پوچ است سر به سر فلک بیمدار مغز
چون شیشه زین کدو مطلب زینهار مغز
۱راحتکند به سختی ایام نرمخو
از استخوان به خویش برآرد حصار مغز
۲ذوق جفا ز طینت خاصان نمیرود
چون پوست مشکل است دهد آشکار مغز
۳سرها ز بس فشردهٔ افسون وحشت است
چون نارگیل میکند از خودکنار مغز
۴نقد است انتقام شکفتن در این چمن
جوش شکوفه میکشد از شاخسار مغز
۵از بس که دیده در ره تیر تو دوختیم
چون استخوان سفید شد از انتظار مغز
۶ناصح مکش ترانهٔ عبرت بهگوش من
دارم سری که کاشته در پنبهزار مغز
۷ناز سبو به سرخوشی باده میکشند
آتش به پوست زن که نیاید به کار مغز
۸عمریست آسمان به هوا چرخ میزند
گردش نرفت از این سر بیاعتبار مغز
۹بیمعرفت به فتوی تحقیق کشتنی است
از هر سری که مغز ندارد برآر مغز
۱۰کو سر که فال عشرت سامان زند کسی
نبود حباب قابل یک قطرهوار مغز
۱۱بیدل دماغ سوختهٔ طرز فکر را
مانند نال خامه دمد تار تار مغز
۱۲