عمری خیال پخت سر گیر و دار مغز
زین جوز پوچ هیچ نشد آشکار مغز
۱در ستر حال کسوت فقری ضرورت است
پیدا کند ز پوست مگر پردهدار مغز
۲زهر است الفت از نگه چشم خشمناک
بادام تلخ را ندهد اعتبار مغز
۳مخموری می آفت، نقدیستهوش دار
کز سرگرانیت نشود سنگسار مغز
۴سرمایهٔ طبیعت بیدرد کینه است
نتوان ز سنگ یافت به غیر از شرار مغز
۵سختی کشند چربسرشتان روزگار
از زخم سنگ چاره ندارد چهار مغز
۶دونهمتی که ساخت ز معنی به لفظ پوچ
چون سگ بر استخوان نکند اختیار مغز
۷درخورد عرض جوهر هر چیز موقعی است
در استخوان گو چه فروشد عیار مغز
۸اسرار در طبیعت کمظرف آفت است
از استخوان بسته برآرد دمار مغز
۹منعم همان ز پهلوی جا هست تازهرو
تاگوشت فربه است بود شیرخوار مغز
۱۰از بس به ذوق آتش عشقت گداختیم
شد استخوان ما همه تن شمعوار مغز
۱۱در هر سری که شور هوای تو جاکند
مانند بوی غنچه نگیرد قرار مغز
۱۲بیدل ز بس ضعیف مزاجیم همچو نی
از استخوان ما نشود آشکار مغز
۱۳