بیپرده است و نیست عیان راز من هنوز
از خاک میدمد چوگلم پیرهن هنوز
۱عمریست چون نفس همه جهدم ولی چه سود
یکگام هم نرفتهام از خویشتن هنوز
۲چون شمع خامشیکه فروزی دوبارهاش
میسوزدم سپهر به داغکهن هنوز
۳ای محو جسم دعوی آزادیت خطاست
یعنی ز بیضه نیست برون پر زدن هنوز
۴عالم به این فروغ نظر جلوهگاه کیست
شمع خیال سوخته است انجمن هنوز
۵فریاد ما به پردهٔ دل بال میزند
نگذشته است پرتو شمع از لگن هنوز
۶اندوه غربت آب نکردهست پیکرت
گل نیست ای ستمزده، راه وطن هنوز
۷آسودگی چو آب گهر تهمت من است
دارد ز موج دامن رنگم شکن هنوز
۸مرگم نکرد ایمن از آشوب زندگی
جمع است رشتههای امل در کفن هنوز
۹یک جلوه انتظار تو در خاطرم گذشت
آیینه میدمد ز سراپای من هنوز
۱۰برق تحیرم چه شد از خویش رفتهام
پرواز من بر آینه دارد سخن هنوز
۱۱خاکستری ز آتش منگل نکرده است
دل غافل است از نمک سوختن هنوز
۱۲از بینصیبی من غفلت هوا مپرس
درخون تپید شوق و نگشتم چمن هنوز
۱۳بیدل غبار قافلهٔ هرزه تازیام
مقصد گم است و میروم از خویشتن هنوز
۱۴