خودسر ز عافیت به تکلف برید و بس
آهی که قد کشید به دل خط کشید و بس
۱راه تلاش دیر و حرم طی نمیشود
باید به طوف آبلهٔ پا رسید و بس
۲جمعی که در بهشت فراغ آرمیدهاند
طی کردهاند جادهٔ دشت امید و بس
۳دل با همه شهود ز تحقیق پی نبرد
آیینه آنچه دید همین عکس دید و بس
۴ناز سجود قبلهٔ توفیق میکشیم
زین گردنی که تا سر زانو خمید و بس
۵محملکشان عجز، فلکتاز قدرتند
تا آفتاب سایه به پهلو دوید و بس
۶عیش بهار عشق ز پهلوی عجز نیست
در باغ نیز، شمع گل از خویش چید و بس
۷ما را درین ستمکده تدبیر عافیت
ارشاد بسمل است که باید تپید و بس
۸هیهات راه مقصد ما وانمودهاند
بر جادهای که هیچ نگردد پدید و بس
۹خواندیم بیتمیز رقمهای خیر و شر
از نامهای که بود سراسر سفید و بس
۱۰رفع تظلم دم پیری چه ممکن است
هرجا رسید صبح گریبان درید و بس
۱۱بیدل پیام وصل به حرمان رساندنیاست
موسی برون پرده ندیدن شنید و بس
۱۲