زندگی محروم تکرارست و بس
چون شرر این جلوه یک بارست و بس
۱از عدم جویید صبح ای عاقلان
عالمی اینجا شب تارست و بس
۲از ضعیفی بر رخ تصویر ما
رنگ اگر گل میکند بارست و بس
۳غفلت ما پردهٔ بیگانگیست
محرمان را غیر هم بارست و بس
۴کیست تا فهمد زبان عجز ما
ناله اینجا نبض بیمارست و بس
۵نیست آفاق از دل سنگین تهی
هرکجا رفتیم کهسارست و بس
۶از شکست شیشهٔ دلها مپرس
ششجهت یک نیشتر زارست و بس
۷در تحیر لذت دیدار کو
دیدهٔ آیینه بیدارست و بس
۸اختلاط خلق نبود بیگزند
بزم صحبت حلقهٔ مارست و بس
۹چون حباب از شیخی زاهد مپرس
این سر بیمغز دستارست و بس
۱۰ای سرت چون شعله پر باد غرور
اینکه گردن میکشی، دارست و بس
۱۱بیدل از زندانیان الفتیم
بوی گل را رنگ، دیوارست و بس
۱۲