ای خیال آوارهٔ نیرنگ هوش
تا توانی در شکست رنگ کوش
۱تا نفس باقیست ما و من بجاست
شمع بیکشتن نمیگردد خموش
۲زندگی در ننگ هستی مردنست
خاکگرد و، عیب ما و من بپوش
۳زبن خمستان گرمی دل بردهاند
همچو می با خون خود چندی بجوش
۴از جراحتزار دل غافل مباش
رنگها دارد دکان گلفروش
۵عشق اگر نبود هوس هم عالمیست
نیست خون دل گوارا، می بنوش
۶خاک من بر باد رفت و خامشم
همچو صبحم در نفس خون شد خروش
۷تر دماغان از مخالف ایمنند
گاه خشکی باد میپیچد به گوش
۸یارب از مستی نلغزد پای من
اشک مینا خانهای دارد به دوش
۹زندگانی نشئهٔ وهمش رساست
تا نمیمیری نمیآیی به هوش
۱۰گر لباس سایه از دوش افکنی
میکند عریانیت خورشید پوش
۱۱یأس بر جا ماند و فرصت ها گذشت
امشب ما نیست جز اندوه دوش
۱۲تا مگر بیدل دلی آری به دست
در تواضع همچو زلف یار کوش
۱۳