عالم از چشم ترم شد میفروش
زین قدح خمخانهها آمد به جوش
۱آسمان عمریست مینای مرا
میزند بر سنگ و میگوید: خموش
۲بس که گرم آهنگساز وحشتم
نقش پایم چون جرس دارد خروش
۳طینت دانا و بیباکی خطاست
چشمهٔ آیینه را محو است جوش
۴جمع نتوان کرد با هم عشق و صبر
راست ناید میکشی با ضبط هوش
۵عشق زنگ غفلت از ما میبرد
سایه را خورشید باشد عیب پوش
۶عقل و حس با هم دوات خامه اند
از زبان است آنچه میآید بهگوش
۷زین محیط از هرزهتازیها چو موج
میبرد خلقی شکست خود به دوش
۸همچو شمع از سر بریدن زندهایم
بیش از این فرقی ندارد نیش و نوش
۹گر نباشد شعله خاکستر بس است
جستجوها خاک شد در صبر کوش
۱۰در سخنچینی حلاوت مشکل است
فهم کن از تلخکامیهای گوش
۱۱خاک گشتی بیدل از افسردگی
خون منصوری نیاوردی به جوش
۱۲