موج ما را شرم دریای کرم
تا قیامت برنمیآرد ز نم
۱درکنار فطرت ما داد عشق
لوح محفوظ نفهمیدن رقم
۲سطری از خط جین ما نگاشت
سرنگونی بر نیامد از قلم
۳آسمانها سر به جیب فکر ماست
تاکجا بار امانت برد خم
۴بی وجود آثار امکان باطل است
پرتو خورشید میجوشد بهم
۵نیست موج و آب جز ساز محیط
بر حدوث اینجا نمیچربد قدم
۶هم کنار گوهر آسودهست موج
در بر آرام خوابیده است رم
۷جهل و آگاهی ز هم ممتاز نیست
این سر افزود آنچه زان سر گشت کم
۸گردباد آسا درین صحرای وهم
میدود سر بر هوا سعی قدم
۹امتحان گر سنگ و گل بر هم زند
فرق معدوم است در دیر و حرم
۱۰ذره تا خورشید معدوم است و بس
میخورد عرفان به نادانی قسم
۱۱بعد معنی کسب مایی و تویی است
قرب تحقیق اینکه میگویی منم
۱۲شخص حیرت مانع تمثال نیست
میکند آیینه داریها ستم
۱۳عالمی را از عدم دور افکند
این من و مای به هستی متهم
۱۴بیدل از تبدیل حرف دال و نون
شد صمد بیگانهٔ لفظ صنم
۱۵