رفت فرصت ز کف اما من حیرتزده هم
آنقدر دست ندارمکه توان سود بهم
۱حیرتم گشت قفس ورنه درین عبرتگاه
چون نگاهم همه تن جوهر آیینهٔ رم
۲شمع عبرتگه دل نالهٔ داغ آلودست
بایدم شاخ گلی کرد درین باغ علم
۳سر خورشید به فتراک هوا میبندد
گردنی کز ادب تیغ تو میگردد خم
۴بیخودی گر ببرد خامهام از چنگ شعور
وصف چشمت به خط جام توان کرد رقم
۵صافی دل مده از دست به اظهار کمال
نسخهٔ آینه مپسند ز جوهر بر هم
۶چشمهٔ فیض قناعت غم خشکی نکشد
آب یاقوت به صد سال نمیگردد کم
۷آبرویی که بود عاریتی روسیهی است
جمله زنگست اگر آینه بردارد نم
۸غنچهٔ وا شده آغوش وداع رنگست
به فسون دل خرم نتوان شد خرم
۹حرف ناصح ز خیال تو نشد مانع ما
آرزو نیست چراغی که توان کشت به دم
۱۰عجز رفتار همان مرکز جمعیت ماست
قدم از آبله آن به که ندزدد شبنم
۱۱کو مقامی که توان مرکز هستی فهمید
از زمین تا فلک آغوش گشودهست عدم
۱۲نامداری هوسی بیش ندارد بیدل
به نگین راست نگردد خم پشت خاتم
۱۳