عشرت سالگره تا کیات ای غفلت فال
رشتهای هستکه لب میگزد ازگفتن سال
۱بگذر ای شمع ز تشویش زبان آرایی
کاروانهاست درین دشت خموشی دنبال
۲دعوی عشق و هوس عام فتادهست اینجا
عالم ازکام و زبان عرصهٔکوس است و دوال
۳دل سخت آینهٔ آتش کبر و حسد است
تب اینکوه به جز سنگ ندارد تبخال
۴سعی مشاطه غم زشتی ایجاد نخورد
زنگی از داغ جبین سوخت به آرایش خال
۵خاکساریست بهاری که چمنها دارد
ای نهال ادب از ربشه مکن قطع وصال
۶انفعال من وتو با دل روشن چهکند
عرق شخص زآیینه نریزد تمثال
۷عالمست این به غرور تو که میپردازد
بوالهوس یک دوسه روزی به خیالات ببال
۸مه پس از بدر شدن سعی هلالش پیش است
چون به معراج رسد طالب نقص استکمال
۹عشق بیخود ز خودم میبرد و میآرد
رنگ در دعوی پرواز ندارد پر و بال
۱۰بهکه چون شمع به سر قطعکنی راه ادب
تا ز سعی قدمت سایه نگردد پامال
۱۱دیده شوخ نگاهان ز حیا بیخبر است
چهکند بیدل اگر نگذرد آب از غربال
۱۲