بس که چون سایهام از روز ازل تیره رقم
خط پیشانی من گم شده در نقش قدم
۱عشق هر سو کشدم چاره همان تسلیم است
غیر خورشید پر و بال ندارد شبنم
۲قطع خود کردهام از خیر و شرم هیچ مپرس
خط کشد بر عمل خود چو شود دست قلم
۳راحت از عالم اسباب تغافل دارد
مژه بی دوختن چشم نیاید بر هم
۴فیض ایثار اگر عرض تمتع ندهد
مار ازگنج چه اندوده و ماهی ز درم
۵نبرد چشم طمع سیری از اسباب جهان
رشتهٔ موج ندوزد لب گرداب به هم
۶طالب صحبت معنی نظران باید بود
خاک در صحن بهشتی که ندارد آدم
۷عشق هر جا فکند مایدهٔ حسن ادب
هم به پایت که به پایت نتوان خورد قسم
۸عجز طاقت چقدر سرمهٔ عبرت دارد
بسکه خم شد قد ما ماند نظر محو قدم
۹موی ژولیده همان افسر دیوانهٔ ماست
علم شعله به جز دود ندارد پرچم
۱۰عجز هم کاش نمیکرد گل از جرأت ما
تیغ ما تهمت خون میکشد از ریزش دم
۱۱بی فنا چارهٔ تشویش نفس ممکن نیست
پنبه گردد مگر این رشته که گردد محکم
۱۲به چه امید کنم خواهش وصلش بیدل
من که آغوش وداع خودم از قامت خم
۱۳