وفور مال به تأکید خسّت است دلیل
گشاد دست نمیخواهد آستین طویل
۱شرر چه بال تواند گشود در دل سنگ
چراغ دیدهٔ مور است در سرای بخیل
۲به قوّت حشم از جادهٔ ادب مگذر
صلای کام نهنگست کوچه دادن سیل
۳ز سرکشان به بزرگی فروتنی مطلب
چه ممکنست خمیدن رسد به گردن فیل
۴غضب به جرأت تسلیم برنمیآید
حیاست آتش نمرود را ز وضع خلیل
۵رموز عشق سزاوار حکم هر خس نیست
نفس به حوصلهٔ من نمیشود تحلیل
۶قد خمیده به صد احتیاج داغم کرد
چه گریهها که نفرمود ساز این زنبیل
۷به سرخ و زرد منازید زیر چرخ کبود
که جامه هر چه بود ماتمی است در خم نیل
۸به هر خیال قناعتگر است موهومی
کشید سرمه به چشم پری ز سایهٔ میل
۹هوس بضاعت موهوم ما چه عرض دهد
مبرهن است از اجمال ذرهها تفصیل
۱۰خبر ز دل نگرفتی کسی چه چاره کند
که شیشهایست به طاق تغافلت تحویل
۱۱ادب غبار خموشی است کاروان حباب
نهفته است به ضبط نفس درای رحیل
۱۲چو شمع خیره سر فرصتیم وزین غافل
که چین بلند گرفتهست دامن تعجیل
۱۳تلاش علم و عمل مغتنم شمر بیدل
مکش خمار شرابی که عقل راست مزیل
۱۴