ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ
چو اشک شمع چکیدهست خونم آنسوی رنگ
۱به قدرآگهی اسباب وحشت است اینجا
سواد دیدهٔ آهو بس است داغ پلنگ
۲نمیشود طرف نرمخو درشتی دهر
به روی آب محالست ایستادن سنگ
۳تو ناخدای محیط غرور باشکه من
ز جیب خوبش فرورفتهام بهکام نهنگ
۴به نیم چشمزدن وصل مقصد است اینجا
شرارما نکشد زحمت ره و فرسنگ
۵به اعتبار اگر وارسی نمیارزد
گشادهروییگوهر به خجلت دل تنگ
۶به ذوقکینه ستم پیشه زندگی دارد
کمان همین نفسی میکشد به زورخدنگ
۷به قدر عجز ازین دامگاهت آزادیست
که دل شکاف قفس دارد از شکستن رنگ
۸جز اینکه کلفت بیجا کشد چه سازد کس
جهانالمکده و آرزو نشاط آهنگ
۹ز صورت ارهمه معنی شوی رهایی نیست
فتاده است جهانی به قیدگاه فرنگ
۱۰بهکسب نی نفسی زن صفای دل درباب
گشودن مژه آیینه راست رفتن رنگ
۱۱وبال دوشکسان بودن از حیا دور است
نبسته استکسی پا بهگردنت چو تفنگ
۱۲درین محیط ز مضمون اعتبار مپرس
حباب بست نفس بسکه دید قافیه تنگ
۱۳چو نام تکیه به نقش نگین مکن بیدل
که جز شکست چه دارد سر رسیده به سنگ
۱۴