به صد غبار درین دشت مبتلا شدهام
به دامن که زنم دست از او جدا شدهام
۱جنون به هر بن مویم خروش دیگر داشت
چه سرمه زد به خیالم که بیصدا شدهام
۲هنور ناله نیام تا رسم به گوش کسی
به صد تلاش نفس آه نارسا شدهام
۳قفس به درد که از چاک دل گشود آغوش
اگر ندید که بی بال و پر رها شدهام
۴خضر ز گرد پراکنده چشم میپوشد
چه گمرهیست که من ننگ رهنما شدهام
۵شرار سنگ به این شور فتنه پردازی
نبودم این همه کامروز خودنما شدهام
۶چو صبح با عرق شبنم اختیارم نیست
ز خنده منفعلم محرم حیا شدهام
۷به معنی آن همه محتاج نیستم لیکن
ز قدردانی ناز غنی گدا شدهام
۸ز اتفاق تماشای این بهار مپرس
نگاه عبرتم و با گل آشنا شدهام
۹چو موی ریخته پا مال خار و خس تاکی
ز زندگی خجلم از سر که وا شدهام
۱۰به هستیام غم بست و گشاد دل خونکرد
ستمکش نفسم بند این قفا شدهام
۱۱مباش منکر بیدست و پاییام بیدل
که رفته رفته درین دشت نقش پا شدهام
۱۲