به هر زمین که خبر گیری از سواد عدم
فتاده نامهٔ ما سر به مُهر نقش قدم
۱ز اهل دل به جز آثار انس هیچ مخواه
رمیدهگیر رمیدن ز آهوان حرم
۲به خوان عهد و وفا خلق خاک میلیسند
نماند نام نمک بسکه شد غذای قسم
۳علم به عرصهٔ پستی شکست شهرت جاه
دمید سلسلهٔ موی چینی از پرچم
۴سخن اگر گهر است انفعال گویاییست
خموش باش که آب گهر نگردد کم
۵خیال خلد تو زاهد طویله آراییست
خری رهاکن اگر بایدت شدن آدم
۶بسا گزند که تریاق در بغل دارد
زبان سنگ تری خشکیش بود مرهم
۷مزاج خودشکن آزار کس نمیخواهد
کم است ریزش خون تیغ را ز ریزش دم
۸غبار حاجت ما طرف دامنی نگرفت
یقین شد اینکه بلند است آستانکرم
۹خجالت است خرابات فرصت هستی
قدح زنید حریفان همین به جبههٔ نم
۱۰به خط جادهٔ پرگار رفتهایم همه
چو سبحه پیش و پس اینجا گذشته است ز هم
۱۱به یاد وصلکه لبریز حسرتی بیدل
که از نم مژهات ناله میچکد چو قلم
۱۲