داغم از کیفت آگاهی و اوهام هم
جنس بسیار است و نقد فرصت ناکام کم
۱آنقدر از شهرت هستی خجالتمایهام
کز نگین من چو شبنم میفروشد نام نم
۲کور شد چشمش ز سوزنکاری دست قضا
پیش از آن کز نرگس شوخت زند بادام دم
۳از خجالت در لب گل خنده شبنم میشود
با تبسم آشنا گر سازد آن گلفام فم
۴مژده ای لبتشنگان دشت بیآب جنون
گریهای دارم که خواهد شد در این ایام یم
۵بسکه فرصتها پرافشان هوای وحشت است
از وصالم داغ دل میجوشد، از پیغام غم
۶شوق کامل در تسلیها کم از جبریل نیست
دلتپیدن ناز وحیی دارد و الهام هم
۷آنچه ما در حلقهٔ داغ محبت دیدهایم
نی سکندر دید در آیینه، نی در جام جم
۸محو دیدار تو دست از بحر امکان شسته است
در سواد دیدهٔ حیران ندارد نام نم
۹محمل موج نفس دوش تپیدن میکشد
عافیت درکشور ما دارد از آرام رم
۱۰زین نشیمن نغمهٔ شوقی به سامان کرده گیر
سایهٔ دیوار دارد زیر و پشت بام بم
۱۱اهل دنیا را مطیع خویش کردن کار نیست
پر به آسانی توان دادن به چوب خام خم
۱۲وعظ را نتوان به نیرنگ غرض بدنام کرد
این فسون بر هرکه میخواهی برون دام دم
۱۳بی لب نوشین او بیدل به بزم عیش ما
گشت مینا و قدح را باده در اجسام سم
۱۴