سنگ راهم میخورد حرصی که دارد احتشام
روز اول طعمه از جزو نگین کردهست نام
۱خانه روشن کردهای هشدار ای مغرور جاه
آنقدر فرصت ندارد آفتاب روی بام
۲پختگی نتوان به دست آورد بیسعی فنا
غیر خاکستر خیال شعله هم خام است خام
۳تا سخن باقی بود درد است صهبایکمال
نیست غیر از خامشی چون صاف میگردد کلام
۴نامداران زخمی خمیازهٔ جمعیتند
سخت محروم است ناسور نگین از التیام
۵ذلتی در پردهٔ امید هرکس مُضمر است
کاسهٔ دریوزهٔ صیاد دارد چشم دام
۶بیخبر فال تماشا میزنی هشیار باش
شمع را واکردن چشم است داغ انتقام
۷به که ما و من به گوش خامشی ریزد کسی
ورنه تا مژگان زدن افسانه میگردد تمام
۸طبع در نایابی مطلب سراپا شکوه است
تا بود از می تهی لبریز فریادست جام
۹بر نیاید شبهه در ملک یقین از انقلاب
روز روشن سایه را با شخص نتوان یافت رام
۱۰فکر استعداد خود کن فیض حرفی بیش نیست
صبح بهر عالمی صبح است و بهر شام، شام
۱۱همت آزاد را بیدل ره و منزل یکیست
نغمه را در جادههای تار میباشد مقام
۱۲