دست و پا گم کردهٔ شوق تماشای توام
افکند یا رب سرِ افتاده در پای توام
۱اینکه رنگم میپرد هر دم به ناز بیخودی
انجمنپرداز خالی کردنِ جای توام
۲خانمان پرداز الفت را چه هستی، کو عدم
هر کجا مژگان گشایم گرد صحرای توام
۳هیچکس آوارهگردِ وادی همت مباد
مطلب نایاب خویشم بسکه جویای توام
۴نقد موهوم حباب آنگه به بازار محیط
زبن بضاعت آب سازد کاش، سودای توام
۵خواه درد آرم به شوخی خواه صاف آیم به جوش
همچو می از قلقل آهنگان مینای توام
۶کیست گردد مانع مطلقعنانیهای من
موج بیپروای توفانخیز دریای توام
۷سجدهها دارم به ناز هستی موهوم خویش
کاین غبار سرمه جوهر، گَرد مینای توام
۸در محبت فرق تمییز نیاز و ناز کو
هر قدر مجنون خویشم، محو لیلای توام
۹میشکافم پردهٔ هستی، تو میآیی برون
نقش نامت بستهام، یعنی معمای توام
۱۰گرمی هنگامهٔ موج و محیط امروز نیست
تا تو افشای منی، من ساز اخفای توام
۱۱میشنیدم پیش ازین بیدل نوای قدسیان
این زمان محو کلام حیرت انشای توام
۱۲