تا کی خیال هستی موهوم؟ سر برآر
عنقایی ای حباب! از این بیضه پر برآر
۱حیف از دلی که رنج فسون نفس کشد
از قید رشتهای که نداری، گهر برآر
۲جهدی، که شعلهات نکِشد ننگ اخگری
خاکستری برون ده و رخت سفر برآر
۳دل جمع کن ز آمد و رفت خیال پوچ
بر روی خلق، از مژهٔ بسته در برآر
۴سامان دهر نیست حریف قناعتت
این بحر را به قدر لب خشک، تر برآر
۵سیماب رو در آتش و روغن در آب باش
خود را ز جرگهٔ بد و نیک، اینقدَر برآر
۶پشت دوتا تدارک او، بار سرکشیست
تیغ آن زمان که ریخت دم از هم به سر برآر
۷آهی به لب رسان، که نیفسردهای هنوز
زان بیشتر که سنگ برآری، شرر برآر
۸سامان تازهروییات از شمع نیست کم
خار شکسته را ز قدم، گل به سر برآر
۹فکر شکست چینی دل، مفت جهد گیر
موییست در خمیر تو ای بیخبر! برآر
۱۰در خون نشسته است غبار شهید عشق
ای خاک تشنه مرده! زبان دگر برآر
۱۱بیدل، نفس به یاد خدنگت گرفته است
تا زندگی است، خون خور و تیر از جگر برآر
۱۲