به کنج زانوی تسلیم طرح امن انداز
در آب آینه، موجیست بینشیب و فراز
۱به پردهٔ تو ز ساز عدم نوایی هست
که هر نفس زدنت سرمه میدهد آواز
۲در این هوسکده جهدی که بینشان گردی
بس است آینهات را همین قدر پرداز
۳گذشت فرصت و دل وانشد کسی چهکند
گشاد عقدهٔ بیرشتهگسسته است دراز
۴غبار ما چو سحر سینهچاک میگذرد
که سر به سجده نبردیم و رفت وقت نماز
۵چو غنچه پردهدر رنگ و بو خودآراییست
اگر تو گل نکنی نیست هیچ کس غماز
۶ز جیب و دامن خویشت اگر خبر باشد
بلند و پستتویی سر به هیچ جا مفراز
۷به ملک عشق ندارد تفاوت اقبال
کله شکستن محمود و چین زلف ایاز
۸فضای دشت و در آیینه خانه است ای صبح
تبسمی کن و بر صنعت بهار بناز
۹نسیم کوی فنا مژدهٔ چه عافیت است
که میرود شرر کاغذ این قدر گلباز
۱۰اگر دماغ هوس ذوق خودسری دارد
بس است چون پر رنگت شکستگی پرواز
۱۱فغان که شمع صفت زین بهار نومیدی
ندید کس گل انجام بر سر آغاز
۱۲به هرچه وانگری عالم گرفتاری است
ز دام و دانه مگو عمر زلف یار دراز
۱۳چه لمعه داشت فروغ جمال او بیدل
که هرکجا نگهی بود کرد با مژه ساز
۱۴