جراءت پیریم این بس که به چندین تک وتاز
قدم عجز رساندم به سر عمر دراز
۱کاش بیفکر سحر قطع شود فرصت شمع
وهم انجامگدازیست به طبع آغاز
۲فرصت از کف ندهی تا نشوی داغ فسوس
قاصد ملک عدم نامه نمیآرد باز
۳رحمت از شوخی ابرام تقاضاست بری
آن در باز که بر روی کسی نیست فراز
۴نفسکافر نشد آگاه ز اقبال سجود
کلهٔ ناز خمی داشت به محراب نماز
۵بر که نالیم ز محرومی و بیباکی طبع
همه بودیم ز توفیق ادب محرم راز
۶شور اغراض جهان برد خموشی ز عدم
سرمه در کوه نماند از تک و تاز آواز
۷حسن و عشق انجمن رونق اسرار همند
بینیاز است، نیاز آور و بر خویش بناز
۸پیش از ایجاد ز تشویش تعین رستیم
در دل بیضه شکستیم دماغ پرواز
۹نشئهٔ فیض رباضت نتوان سهل شمرد
ای بسا سنگ که مینا شد از اقبال گداز
۱۰فکر جمعیت دل کوتهی همّت بود
عقده تا باز نشد رشته نگردید دراز
۱۱نشدم محرم انجام رعونت بیدل
شمع هرچند به منگفت:که گردن مفراز
۱۲