جز ستم بر دل ناکام نکردهست نفس
خون شد آیینه و آرام نکردهست نفس
۱یک نگینوار در این کوه چه سنگ و چه عقیق
نتوان یافت که بدنام نکردهست نفس
۲زندگی سیر بهارست چه پست و چه بلند
این هوا وقف لب بام نکردهست نفس
۳زین قدر هستی مینا شکن وهم حباب
بادهای نیست که در جام نکردهست نفس
۴فرصت چیدن و واچیدن خلق اینهمه نیست
کار ما بیخبران خام نکردهست نفس
۵تابع ضبط عنان نیست جنونتازی شوق
تا می از شیشه گران وام نکردهست نفس
۶رفت آیینه و هنگامهٔ زنگار بجاست
صبح ما را چقدر شام نکردهست نفس
۷غیر فرصت که در این بزم نوای عنقاست
مژدهای نیست که پیغام نکردهست نفس
۸که شود غیر عدم ضامن جمعیت ما
خویش را نیز به خود رام نکردهست نفس
۹معنی اینجا همه لفظ است، مضامین همه خط
آن چه عنقاست که در دام نکردهست نفس
۱۰هر دو عالم به غبار در دل یافتهاند
بیدل اینجا عبث ابرام نکردهست نفس
۱۱