در این بساط هوس پیش از اعتبار نفس
همان به دوش هوا بسته گیر بار نفس
۱صفای آینه در رنگ وهم باختهایم
به زیر سایهٔ کوهیم از غبار نفس
۲به هیچ وضع نبردیم صرفهٔ هستی
چو صبح ضبط خود آید مگر به کار نفس
۳به رنگ شمع سحرفرصتی نمیخواهد
خزان عشرت و رنگینی بهار نفس
۴در این چمن اثر اشک شبنم آینه است
که آب شد سحر از شرم گیرودار نفس
۵غرور هستی ما را گر انتقامی هست
بس است اینکه خمیدیم زبر بار نفس
۶شرار کاغذ آتش زده است فرصت عیش
فشاندن پر ما نیست جز شمار نفس.
۷به ساز انجمن هستی آتش افتاده ست
چو نبض تبزده مشکل بود قرار نفس
۸دل است آینهدار غبار ما و منت
وگرنه عرض نهانیست آشکار نفس
۹هزار صبح در این باغ بار حسرت بست
گشادهگیر تو هم یک دو دم کنار نفس
۱۰همان به ذوق تماشاست زندگانی من
به زنگ چشم نگاهم بس است تار نفس
۱۱ز ضعف تنگدلیها چو غنچهٔ تصویر
نشستهام به سر راه انتظار نفس
۱۲شکست جام حبابم غریب حوصله داشت
محیط میکشم امروز از خمار نفس
۱۳به عالمیکه من از دست زندگی داغم
نگردد آتش افسرده هم دچار نفس
۱۴بهار عمر ندارد گلی دگر بیدل
نچید هیچکس اینجا به غیر خار نفس
۱۵