به دل ز مقصد موهوم خار خار مریز
در امید مزن خون انتظار مریز
۱مبند دل به هوای جهان بیحاصاا
ز جهل، تخم تعلق به شورهزار مریز
۲به یک دو اشک، غم ماتمکه خواهی داشت
گل چراغ فضولی به هر مزار مریز
۳حدیث عشق سزاوار گوش زاهد نیست
زلال آبگهر در دهان مار مریز
۴به عرض بیخردان جوهرکلام مبر
به سنگ و خشت دم تیغ آبدار مریز
۵به تردماغی کروفر از حیا مگذر
ز اوج ناز به پستی چو آبشار مریز
۶ز آفتاب قیامت اگر خبر داری
به فرق بیکلهان سایهکن، غبار مریز
۷خجالت است شکفتن به عالم اوهام
در آن چمنکه نهای رنگ این بهار مریز
۸خراب گردش آن چشم نشئهپرور باش
به ساغر دگر آب رخ خمار مریز
۹اگرچه جرأت اهل نیاز بیادبی است
زشرم آب شو و جز به پای یار مریز
۱۰به هرچه نازکنی انفعال همت توست
غبار ناشده در چشم انتظار مریز
۱۱به هر بنا که رسد دست طاقتت بیدل
به غیر ریختن رنگ اختیار مریز
۱۲